***سلامتي آقا را ميخواهم***

***سلامتي آقا را ميخواهم***

كوچه پس كوچه هاي باريك و خانه هايي با بافت فرسوده ، شكل و شمايل خانه ها و محله همه حكايت از يك چيز دارد : اينجا محله فقير نشين مرند است. پس از عبور از كوچه هاي تنگ در ته كوچه به خانه اي رسيديم. در زديم. صاحبخانه به پيشواز آمد. با لحن ساده و مهربان و صميمي ما را به داخل خانه راهنمايي كرد. خانه اي بسيار محقر و كوچك كه حداكثر زير بناي آن60 متر بود.يك اتاق و يك آشپزخانه و ته حياط هم دستشويي بود. به اتفاق دوستان وارد اتاق شديم. شروع كردم به سوال و جواب از صاحبخانه: اسمتون چيه؟ (......) پير زن با لحن گرم و صميمي با ما سخن مي گفت . شوهرم 20 سال پيش از دنيا رفته است. دو دختر و سه پسر دارم. يكي از پسرانم معلول ذهني است اسمش ...... است. پسر دوم نامش ..... است او هم قطع نخاع و از ناحيه كمر به پايين فلج است. او امسال دانشجوي دانشگاه آزاد خواهد شد. در همين حين صداي چرخ ويلچر به گوشم رسيد. فرزند معلول (آقا.....) وارد حياط شد. مادرش بلافاصله به استقبالش رفت و قدري غذا به او داد. سپس آمد پيش ما و گفت: پسرم گاهي وقتهاعصبي ميشود و بدو بيراه مي گويد. ترسيدم نكند باز هم همين كار را بكند. خوشبختانه به خير گذشت.چين و چروك صورت و دستهاي پيرزن نشان از تحمل سختيهاي زندگي ميدهد. زندگيي كه ساليان سال جور نگهداري و تربيت فرزندان معلول و شوهر دادن دختران را بدون ياري همسر ،برشانه هاي نحيفش قرار داده بود. مي گفت: 32000 تومان از بهزيستي به خاطر معلوليت پسرم به ما پول مي دهند.آن هم در ايام تحصيلات مدرسه. روزگارمان به سختي    مي گذرد. گفتم: چطور دخترانت را شوهر داده اي؟ بغض گلويش را گرفت و گفت:با كار كردن در منازل مردم.گفتم: مادر از اثاث منزل چه كم داري؟ گفت: يخچال. گفتم: همين؟ با عزتمندي گفت: خدا بزرگ است. من با چشم خود ديدم كه كل اثاث منزل حتي پانصد هزار تومان هم نمي ارزد. يك لوله آب از ته كوچه به داخل خانه كشيده شده بود. گفتم:مادر زمستانها اين لوله يخ نمي زند؟ گفت: چرا يخ ميزند،ما هم استفاده نمي كنيم و آب را دستي مي آوريم. به يكباره پرسيدم: مادر از مسئولين تا كنون كسي به شما سر زده است؟ خنديد و گفت:فقط يكبار آقاي محمد زاده از بهزيستي آمده بود. از داماد هايش سوال كردم ،با ناراحتي گفت:داماد بزرگترم مشكل قلبي داردو چون از محل خاصي هم بيمه نيست تامين داروهايش برايمان سخت است.فرش زير پايشان نخ نما بود ،به ياد فرش زير پاي حضرت آقا ( امام خامنه اي) افتادم . آقا حق دارند كه فرش زير پايشان نخ نما باشد.چون از شيعيانش كساني هستند كه وضعيت اسف باري دارند. حقا كه امام و مرجع شيعياني آقا! گفتم: مادر خودت آرزويي نداري؟آهي كشيد و گفت: من تا به حال به مشهد نرفته ام و فقط در كودكي يكبار مشرف شده ام . بغض گلويم را       مي فشارد اما چه كنم كه بايد آبروداري كنم. اگر خدا ما را نبخشد چه خاكي بر سرمان بريزيم. گفتم: اگر حضرت آقا     ( امام خامنه اي)اينجا بود از او چه مي خواستي؟شايد با گفتن اين سوال خودم را براي پاسخي سخت و نيشدار آماده كردم، اما جوابي كه پيرزن داد بيشتر شرمنده ام كرد. گفت: "سلامتي آقا را مي خواهم والسلام" اين جمله پيرزن عرق سرد خجالت بر پيشانيم نشاند.اين زن با اين همه مشكلات عجيب و غريبي كه دارد چقدر عاشقانه مي گويد:سلامتي آقا را مي خواهم.     مي گفت : جاري من نيز وضعيت مشابه من دارد او هم شوهرش مرده و چند دختر دم بخت دارد وبا فقر و تنگدستي روزگار مي گذراند او همسايه ديوار به ديوار من است. خواستيم به منزل او برويم اما متاسفانه خانه نبودند.بعد از خارج شدن از خانه و خدا حافظي از پيرزن ، به اين فكر   مي كردم كه صاحبان اصلي انقلاب چه كساني هستند؟ همين هايي كه حضرت امام (ره) كوخ اينها را با كاخ مرفهين بي درد عوض نمي كرد. شايد مخاطب اصلي حضرت امام "ره" همين ها بودند  ، آنجاكه فرمودند:      

من خدمتگزار مردم هستم.

سفر به دیار خوبان

***سفر به ديار خوبان***

لطف و عنايت ايزد متعال شامل حالمان شده است. همه با ذوق وشوق خاصي آمده اند. اتوبوسها در محوطه ساختمان كانون سپاه مرند آماده سوار كردن مسافرين هستند. جنب وجوش خاصي ميان مسئولين كاروان به چشم مي خورد. بچه هاي بسيجي مشغول نصب پلاكارد و بنر ويژه زيارت مرقد حضرت امام(ره) بر روي اتوبوسها هستند. بعد لحظاتي ،  صداي بلند حاج عسگر بلند ميشود كه: برادران و خواهران لطفا هركس در گروه خود به صف بايستند.      حاج عسگر را همه بچه ها ي بسيجي دوست دارند. خونگرم و دوست داشتني است. باصبر و حوصله فراواني كه خداي متعال به او ارزاني داشته ، همه ساله مسئول تدارك اتوبوس و ساير مخلفات كاروانهاي زيارتي است. تجربه چندين ساله اش خيال هر فرماندهي را از بابت سفر و اتفاقات آن راحت ميكند. همه سوار اتوبوسها مي شويم. حاج تقي مسئول كل كاروان زيارتي است. حاج تقي جانباز با صفا و مخلصي است. همه بسيجيها با ديده احترام به او و سخنانش گوش فرا مي دهند: كسي جانماند ، همه سوار شوند. با اين جملات حاج تقي اتوبوسها به راه مي افتند. از محوطه ساختمان كانون سپاه تا خروجي صدو پنجاه متري فاصله وجود دارد. اولين اتوبوسي كه خارج ميشود اتوبوس ماست. منظره بسيار زيبايي است. حاج حميد فرمانده سپاه شخصا بر بالاي بلندي رفته و قرآن به دست ، زائرين را بدرقه ميكند. تنها كسي كه فرزندان ولايت را بدرقه ميكند حاج حميد است. باصفا و مردمي است. هميشه در برابر بسيجيان با محبت و تواضع برخورد مي كند. شايد يكي از چيزهايي كه باعث شده حاج حميد نزد همه بچه ها عزيز و دوست داشتني باشد ، همين خصلت مردمي بودنش باشد. از ديدن منظره بدرقه بسيجيان توسط فرمانده سپاه هم خوشحال مي شويم و هم غمگين. يكباره احساس تنهايي و دلتنگي به سراغمان مي آيد. راستي چرا از بقيه مسئولين هيچ خبري نيست.            نه امام جمعه ، نه فرماندار و نه هيچ كس ديگر!!!! بگذريم. لطف و صفاي بسيجي بودن همه اين كوتاهي ها را ناديده مي گيرد. خدا كند در قيامت همه روسفيد باشيم. حركت كاروان طبق برنامه است. كمي مانده به اذان مغرب به زنجان خواهيم رسيد. عزيزان آماد، قبلا امكانات لازم را در محل مسجد اعظم زنجان آماده كرده اند. راستي مسئول اتوبوس ما يك پاسدار جوان    با صفا و متواضع است. آقا محمد با اينكه جوان است اما احساسم اين است كه همه قبولش دارند. با يك دنيا صفا و خلوص در خدمت زائرين حرم امام روح الله(ره) است. اتوبوس ما، هم زائر جوان دارد و هم ميانسال ، چند نفري هم حبيب ابن مظاهر داريم. آنها هم خير و بركت اتوبوس هستند. آقا محمد ، با لحن آرام و متينش سعي در جلب رضايت و ايجاد راحتي و آرامش عزيزان دارد. جوانان بسيجي داخل اتوبوس هم كمكش مي كنند. نوجوان بسيجي  آقا نقي تكه كاغذي از جيبش در آورده و سراغ زائرين رفته كه الا و بالله بايد از دوران رحلت حضرت امام (ره) خاطره اي تعريف كنيد. آنها هم با ذوق و شوق تمام هر كدام خاطره اي نقل مي كنند. آقا نقي هم نيم بند و جسته گريخته مطالبي را يادداشت مي كند. سراغ من هم آمد. خاطره بلند وبالاي مادر شهيد محمد پي گم كرده را برايش تعريف كردم. حالش منقلب شده بود تا خواست برود دستش را گرفته گفتم: هر آنچه شنيدي بنويس ببينم چقدر در نقل مطالب به شكل مكتوب توانايي داري. او هم قبول كرد و رفت.زنجان 5 كيلومتر، اين علامت تابلويي است كه از دور مي بينيم. طبق برنامه نيم ساعت  قبل از اذان مغرب به مسجد اعظم زنجان   مي رسيم. بچه ها پس از رفع خستگي و گرفتن وضو در صحن مسجد جمع شده اند و كمي بعد حاج آقاي (امام جماعت ) مسجد آمدندو همه آماده نماز جماعت شدند. زنجان شهري زيبا با مردماني نجيب و دوست داشتني است. ميهمان نواز و صميمي ، طوريكه از مصاحبت با زنجاني جماعت لذت مي بري . بسيار دوست داشتني و خودماني هستند. هر تعارفي كه   مي كنند از ته دلشان است و تظاهر نيست. پس از اقامه نماز جماعت مغرب و عشاء همه در محل پذيرايي جمع ميشوند. برادران در يك بخش جداگانه و خواهران در بخش مجزاي ديگر. صداي بلند حاج عسگر و ديگر عزيزان را ميشنوي كه همه را به صرف شام دعوت مي كنند. از پهن كردن سفره گرفته تا دادن بسته غذا همه كمك حال حاج عسگر هستند. صحنه هاي زيبايي را شاهديم كه شايد در جاهاي ديگر كمتر به چشم بيايد. حاج عسگر و حاج تقي در كار تقسيم غذا شخصا دست بكارند. با صميميت و لطف خاصي مي شنوي كه: عزيزان كم و كسري نداشته باشند . اين عين كلماتي است كه رئيس كاروان حاج تقي به تك تك عزيزان زائر مي زند. آقا داود بسيجي نازنيني كه با هيكل تنومندش چنان با اخلاص و تواضع در خدمت زائرين است كه انسان حسرت مي برد. آقاي عادلي افسر ميانسال سپاه است . چنان خونگرم و صميمي است كه گوشه و كنايه هاي خنده دار بسيجيان را با آغوش باز   مي پذيرد.صميمي و مهربان است و لبخند و سخنان پرمهرش همواره آرامش به اهالي كاروان مي بخشد. ساعتي بعد سوار اتوبوسها شده و به سمت تهران حر كت مي كنيم. داخل اتوبوس شور و حال خاصي است. همه با هم صحبت مي كنند. يكي مي خندد و ديگري توضيحات مفصل دارد. آن يكي تقاضاي پخش سي دي دارد. راننده هاي  اتوبوس آقا كيوان و حسن آقا جوان هستند و باصفا. در نماز جماعت مسجد اعظم زنجان اول از همه حاضر بودند. آقا كيوان سي دي را پخش ميكند. سي دي مربوط به دوره ارتحال حضرت امام(ره) است. همه با شور خاصي مشغول ديدن سي دي هستند. چند صندلي آن طرف تر نوجوان بسيجي نشسته است . يكباره نگاهم به او مي افتد. احساس كردم بي خيال نگاه مي كند. از او سوال كردم اسمت چيست؟ با خوشرويي گفت: عارفي هستم. پرسيدم چندسال داري؟ گفت: هيجده ساله ام. ديگر حرفي نزدم و من هم مشغول ديدن سي دي شدم. خيلي عجيب بود . وقتي تراك سي دي به سرود ياران كه توسط آقاي احمدي در سفر حضرت آقا به كردستان خوانده شده رسيد احساس كردم سكوت مطلق بر اتوبوس حاكم است. انصافا جملات اين سرود به دل مي نشيند. از شنيدن اين سرود سير نمي شوي. همين طور هم شد. با تمنا از آقا كيوان خواستم اين قسمت را دوباره پخش كند . او هم با خوشرويي پذيرفت. حال عجيبي پيدا مي كنيد وقتي اين سرود را مي شنويد. يكباره از گوشه چشمم نگاهم به نوجوان بسيجي (عارفي)افتاد. آرام به پشتي صندليش تكيه داده و قطرات اشك از گوشه چشمان زيبايش فرود مي آمد. احساسم اين بود كه حالي پيدا كرده و ارادت ويژ ه اي به آقا و امام خامنه اي دارد. خواستم سوال كنم، اما منصرف شدم و حيفم آمد كه آن حال عرفانيش را به هم بزنم. واقعا اسمش با مسمي بود: عارفي!!. حاج عسگر و حاج تقي هر از گاهي با تلفن موبايل جوياي حال و موقعيت اتوبوس ما بودند. و هماهنگيهاي لازم را با آقا محمد بعمل مي آوردند. آقا محمد و بسيجيان نوجوان هم حسابي از خجالت عزيزان در مي آمدند و جلوه هاي ايثار و محبت در اتوبوس ما تمرين و تكرار مي شد. ساعتي بعد ، برنامه هاي سي دي هم تمام شد و خواب شيرين سراغ زائرين آمد. خر و پف زائرين كهنسال و ميانسال ، نشانه هاي خواب شيريني بود كه خودنمايي      مي كرد!! سرباز محافظ اتوبوس كنار راننده نشسته و با حرف و حديث هاي گوناگون سعي در هم صحبت شدن با راننده را داشت. آقا كيوان هم با بدن لاغر و نحيفش چايي مي خورد و تخمه مي شكست و جواب صحبتهاي او را مي داد. نزديك ساعت دو و نيم نيمه شب به تهران رسيديم. تا به محل پاركينگ برسيم يك ساعتي تلف شد. بالاخره به اتوبوسهاي كاروان ملحق شديم. عزيزان پليس راهنمايي و رانندگي تهران و دژبان سپاه پاسداران ،در راهنمايي و هدايت زائرين سنگ تمام گذاشته بودند. تا به حرم حضرت امام (ره) برسيم حاج تقي و حاج عسگر توصيه هاي لازم را به بسيجيان گوشزد كردند و همه سرحال به سمت حرم حضرت امام راه افتاديم. بعداز اداي نماز صبح و صرف صبحانه داخل حرم رفتيم. پاسداران محافظ با عشق تمام مشغول بودند. طوري با زائرين برخورد مي كردند كه كسي ناراضي نبود. نگاهم به چهره خسته پاسدار عزيزي افتاد كه در حال گشتن من بود. نگاهش مهربان بود. خواستم تستش كنم. به همين جهت در چشمانش خيره شدم. تا نگاهش به من افتاد.بلافاصله گفت: سلام، خوش آمدي بوي دهانش نشان آن بود كه صبحانه نخورده است. شايد براي اولين بار اين بو برايم دلنشين بود. با آن همه خستگي و ناشتا بودن با تمام وجود سعي در ابراز محبت داشت. البته حق هم دارد چرا كه سرباز ولايت اينگونه تربيت مي شود. خوشا به سعادتش و سعادت همه عزيزاني كه به استقبال كساني آمده بودند كه با علاقه و ذوق تمام زائر امام روح الله بودند و در عشق ديدن امام خامنه اي و شنيدن سخنانش بي تابي مي كردند. داخل حرم مطهر شديم. ساعتي به زيارت و ذكر گذشت. پس از مدتي عزيزان پاسدار آمدند و از همه خواستند كه بيرون بروند. علتش را جويا شديم گفتند: چون جمعيت بسيار زياد است زائرين بايد به نوبت وارد حرم شوند و بعد مدتي خارج شوند تا ديگر عزيزان هم موفق به زيارت شوند. حرف معقولي بود وهمه با جان و دل بيرون رفتند. صفهاي عظيم زائرين كه منتظر ورود به حرم بودند انسان را شگفت زده مي كرد. يكباره متوجه شديم در محل خاصي مردم جمع شده و شعار   مي دهند. نزديك تر كه رفتيم متوجه شديم خبرنگاران خارجي هستند كه در سكوي ويژه با دوربينهاي خود مشغول تصوير برداري بودند و مردم هم شعارهاي انقلابي مي دادند. البته چهره عريان و تقريبا بي حجاب خبرنگار ژاپني آزارمان مي داد.!!! به همين جهت از محل دور شديم. تا مراسم شروع شود ميزان جمعيت ده برابر شد. سيل جمعيت بود كه به هر طرف در رفت و آمد بودند. صداي بالگردها و بلندگوهاي اطراف حرم از جلوه هاي ويژه  مراسم بود.وقتي مجري برنامه، همه را به شنيدن سخنان امام خامنه اي دعوت كرد شور و شوق خاصي در ميان مردم پيدا شد. جالب اينكه ما و مردمي كه صدها متر دورتر از محل اصلي مراسم بوديم و فقط صداي حضرت آقا را مي شنيديم . وقتي از طريق بلند گو متوجه حضور حضرت آقا شديم همه شروع كرديم به ابراز احساسات و شعار دادن. گويي مثل مردمي بوديم كه داخل صحن حضور داشتند. آن همه جمعيت با شور و ذوق خاصي فرمايشات رهبر عزيز را به گوش جان مي خريدندو حتي بيشتر از مردم داخل صحن اصلي ابراز احساسات مي كردند. هواي گرم و آفتابي هرگز نتوانست تمركز و توجه مردم را به هم بزند. الحق و الانصاف مردم ايران مردم ولايتمداري هستند. و عاشقانه و از عمق جان و دل پيرو ولي فقيه وامام خويش اند. شايد يكي از چيز هايي كه اينبار برايم عجيب بود حضور بعضي جوانان با تيپ و قيافه ماهواره اي بود. بسيار برايم  جاي سوال بود كه اينها اينجا چه مي كنند !! وقتي داخل حرم با يكي از اينها روبرو شدم عمدا به چهره اش خيره شدم . با قيافه اي اخمو و ناراحت ، طوريكه متوجه شد و بلافاصله گفت: هان داداش تعجب كرده اي!! گفتم: حضرت عباسي اينجا چه مي خواهي؟  شلواركش!! را جمع و جور كرد و دماغش را بالا كشيد و گفت: من امام خامنه اي را دوست دارم. يك دفعه خنديدم !! با ناراحتي پرسيد: به چي مي خندي ؟ فورا توضيح دادم كه به او نمي خندم . پرسيد: پس به كي مي خندي؟ گفتم: به دشمنان احمق اين نظام مي خندم كه خيال مي كنند شما را از ما گرفته اند. غافل از اينكه ناف شيعه را با عشق به ولايت بريده اند. خيلي سعي داشت كه وضعيت ظاهري خود را توجيه كند اما سكوت و تامل معني دار ما بيشتراو را شرمنده مي كرد و دست آخر هم پذيرفت كه بايد به آغوش ملت برگردد. آري عشق به ولايت دواي هر درد بي درمان روحي است كه خداوند نصيب ما كرده است. پايان مراسم هم جلوه خاصي داشت. پذيرايي عاشقانه كساني كه در ايستگاههاي صلواتي مشغول پذيرايي بودند ،دل انسان را رام خود مي ساخت. چقدر بايد شاكر نعمت ولايت باشيم تا در سايه ولايت چنين صحنه هايي بوجود آيد. آرام آرام به سمت اتوبوس ها برگشتيم. برخي دير آمدند. برخي هم گمشده بودند بعضي هم زودتر آمده بودند. غرولند راننده هاي جوان اتوبوس ما هم شنيدني بود. اصلا بخشي از صفاي مراسم به همين چيزهاست. ساعت 30/12 ظهر به سمت مرند بازگشتيم. ساعت 30/14 ظهر در حسينيه اي در كرج مشغول نماز و ناهار شديم. عده اي از همشهريهاي مقيم كرج صميمانه و عاشقانه از عزيزان زائر با ناهار پذيرايي كردند. با چشم خود مي ديدم كه حاج تقي و حاج عسگر و ديگر افسران ارشد سپاه با دست خود به زائرين خدمت رساني مي كردند. اگر موقعيتش پيش مي آمد حتما دستان پرمهر حاج تقي و حاج عسگر را مي بوسيدم. چون عاشقانه و مهربان به بسيجيان خدمت ميكردند. راستش شرممان مي آمد وقتي غذا يا چايي رااز دست حاج تقي مي گرفتيم. اين حاج تقي افسر ارشد سپاه ومرد باايماني است به قول يك عزيز عجب صفايي دارد حاج تقي!! تا به مراسم شام در بستان آباد برسيم نماز مغرب و عشاء را در نمازخانه هاي بين راهي اقامه كرديم. البته در بين راه يكي از عزيزان بسيجي دچار درد(سنگ كليه) شد كه با تلاش افسر جوان آقا محمد و ديگر عزيزان مشكل رفع شد. پس از صرف شام به سمت مرند به راه افتاديم. دو ساعت بعد همه عزيزان صحيح و سالم و با چهر ه اي نوراني به محوطه كانون سپاه منطقه رسيدند.از همه عزيزاني كه سعي و تلاش آنها باعث و باني اين سفر معنوي شد صميمانه سپاسگزاريم.

خدايا چنان كن سرانجام كار**** توخشنود باشي و ما رستگار 15/3/90

بسیج مدرسه عشق است چرا؟

***بسيج مدرسه عشق است چرا ؟***

جلسه شوراي حوزه تشكيل شده و اعضاء جلسه مرتب و سرحال بر صندلي خود نشسته و به حرفهاي فرمانده حوزه گوش مي كنند. فرمانده حوزه ما افسر ميانسالي است كه مثل اعضاء شورا بسيجي و متواضع است. برنامه هاي ابلاغي حوزه را يكايك براي اعضاء شورا تشريح ميكند. روند كار و پيشرفت امور در حوزه ما رضايت بخش است. اين همان مطلبي است كه از لابه لاي سخنان فرمانده ميتوان فهميد. هريك از اعضاء صميمانه و متين ، گزارش كار مي دهند. راستي يكي از پايگاههاي تحت پوشش حوزه ما مقام ممتاز  منطقه اي و استاني در خصوص طرح اسوه كسب كرده و اين امر موجبات خوشحالي همه اهالي حوزه را فراهم نموده است. شوراي حوزه صميمي و بي ادعا ، اما مصمم و جدي به وظايف محوله مي پردازند. حاج حسن مسئول بازرسي، بسيجي   بي ريا و پاك دلي كه بدون توقع و مخلصانه كار ميكند. حاج حسن حراف و بذله گوست. همه اهالي حوزه، او را دوست دارند. رك و پوست كنده حرف مي زند اما كسي از سخنان او رنجيده خاطر نميشود. چون او واقعا حاجي است. آقا سيد جانشين حوزه است. سخنانش دلنشين است و دلش با صفا ست . اگر يك روز در حوزه نباشد، همه نبود او را احساس مي كنند. در كارش جدي و در برخوردهايش بسيار صميمي است. حاج مهدي كارش حساس است. او به حساب وكتاب حوزه رسيدگي مي كند. جوان نازنين و مخلصي كه بي ريا  و بي شائبه كار مي كند. آقا جبرئيل به وزير مستند سازي معروف است. آرام و بي صدا كار مي كند. اما دقيق و به روز است. او مسئول امور فرهنگي حوزه است. بچه ها به شوخي به او لقب وزير مستند سازي داده اند. چرا كه از هر كاري نسخه برداري مي كند. حاج داود عضو هيس هيس يعني اطلاعات است. تنومند و قوي و بسيار هم پرخور است!! با صفا و صميمي و البته جدي و پربلاش هنگام كار. آقا مرتضي مسئول توپ و تور است. زمين و زمان را به هم مي چسباند تا مسابقات ورزشي را به هر ترتيبي كه شده برگزار كند. هميشه با فرمانده دعواي تهيه جوايز و اعتبار  دارد. حاج علي اكبر مسئول نمايندگي حوزه است. بسيار متين و صميمي است. او واقعا يك معلم است. همه بچه ها دوستش دارند. حسن آقا به امور ديواني و نيروي انساني رسيدگي مي كند. افسر جواني كه بسيار پرتلاش و      بي ادعاست. همواره در كلامش حجب و حيا را ميتوان ديد. آقا سعيد مسئول هيس هيس  است. آرام و با صفاست. غر مي زند اما شيرين زبان است و حرفهايش دلنشين.در جريان طغيان رودخانه و سيل سال قبل همه اين بسيجيان ، بي ريا و صميمي وسط ميدان كمك رساني به مردم بودند و هر آنچه از دستشان مي آمد دريغ نكردند. همه اين عزيزان در جلسه شوراي حوزه حضور دارند. پس از اتمام سخنان فرمانده ، حاج حسن با لحن با صفا و صميمي كه دارد، مي گويد: اگر موافق هستيد براي كمك به افراد نيازمند محله هر نفر هزار يا دو هزار تومان يا بيشتر بدهيم . هر ماه اين مبالغ جمع شده و در نهايت گوشه اي از نياز افراد نيازمند را رفع نياز مي كنيم. كسي مخالف سخنان حاج حسن نيست. چون هر آنچه او مي گويد با يك نوع  صداقت و پاكدلي همراه است و بي غل و غش حرف مي زند. همان جلسه اول پولها جمع ميشود حاج حسن ليست افراد و مبلغ پولها را مكتوب مي كند. از آن روز تا به حال به در خانه بسياري از نيازمندان رفته و همدرد بخشي از غمهايشان شده ايم. وقتي به اهالي حوزه مي انديشم جمله معروف حضرت امام "ره" به يادم مي افتد كه: "بسيج مدرسه عشق است. " راستي در كدام اداره و موسسه دولتي يا غير دولتي چنين صحنه هايي پيدا ميشود ؟ بسيجيان با عشق و شور و حال تمام براي خدا كار مي كنند و بدون توقع و بي چشم داشت صحنه هاي زيباي ايثار و انسانيت را به نمايش مي گذارند. اگر كسي     مي خواهد مردمي بودن را از نزديك لمس كند ، بيايد به تشكيلات ساده و با صفاي بسيجيان. وقتي وارد اين تشكيلات ساده و بي ريا شدي پس از مدتي به رمز و راز  اين جمله معروف امام بسيجيان پي مي بري.آنجا كه آن پير سفر كرده فرمود: "بسيج لشگر مخلص خداست".  

شیعه صاحب دارد

***شيعه صاحب دارد***

اين خاطره را يكي از اساتيد گروه معارف اسلامي تعريف نموده است كه ماهم عينا و با زبان حال  نگارش مي كنيم

دلا نزد كسي بنشين كه او از دل خبر دارد*** به زير آن درختي رو كه آن گلهاي تر دارد

هفته ها بود كه سر كلاس درس دانشگاه و در سخنرانيهايم براي بسيجيان ، موضوع حقانيت شيعه را مطرح مي كردم و اينكه بايد شيعه واقعي باشيم و قدر اين شيعه بودن را بدانيم. از جمله دلايلي كه مي آوردم بي سرپرست و بي صاحب نبودن شيعيان بود. انواع خاطرات شيريني كه براي شيعيان اتفاق افتاده و من توفيق استماع آن را داشتم براي عزيزانم مطرح    مي كردم. هيچ وقت يادم نميرود آخرين جلسه سخنرانيم در جمع بسيجيان حوزه قدر سپاه.... كه خاطره شيخ عمري رهبر شيعيان عربستان را گفتم. مجلس منقلب شده بود و صورتهاي برافروخته همراه با قطرات ناب اشك شيعيان كه من عاشق آن قطرات اشك ام ، حال و هواي خاصي به جلسه سخنراني بخشيده بود. بعداز پايان مراسم به خانه بازگشتم. همسرم موضوع مريض الاحوال بودن يكي را مطرح كرد و گفت: فلاني نذر كرده اگر سلامتي خود را بازيابد گوسفندي را قرباني كند. خنديدم . با حالت تعجب پرسيد: خنده براي چه؟ گفتم: بهتر بود در قرباني كردن گوسفند شرط نمي گذاشت و اول اداء ميكرد بعد درخواست، آنهم مثل دفعات قبل نباشد. با حالت تعجب سوال كرد:مگر دفعه قبل ايراد داشت. گفتم: ايرادش اين بود كه همه كسانيكه گوشت قرباني گرفتند، از بس گوشت گوسفند خورده اند از گوشت بيزارند حتي به جناب گوسفند هم روي خوش نشان نمي دهند!!! چرا بايد گوشت را به كسي بدهند كه از فرط پرخوري بالا مي آورد؟ پرسيد: پس چه كنيم؟ گفتم: اگر مايل بودند من و دوستانم      مي گرديم و كسانيكه در طول ماه قدرت خريد گوشت ندارند شناسايي مي كنيم و گوشت را ميان آنها تقسيم مي كنيم. ان شاء الله كه قبول حق خواهد شد. روز عيد مبعث گوسفند قرباني را ذبح نموده و گوشت آن را طبق قرار قبلي ميان خانواده هاي محروم و بي سرپرست تقسيم نموديم. در انجام اين كار از دوستان نزديك و مطمئن كمك گرفتيم. برادر عزيزم آقاي عسگر... زحمت شناسايي پنج خانواده را تقبل نمودند. برادر عزيزم آقا سعيد هم زحمت شناسايي و توزيع گوشت ميان شش خانواده ديگر را قبول كردند. خودم نيز به چند موردي كه از قبل در ذهن داشتم پرداختم. بعد سراغ خانه اي رفتيم كه دختران بي سرپرست را در آن خانه نگهداري ميكردند. خدا مي داند ديدن چهره معصوم آن دختران و سرپرستان آنها چه حالي به انسان مي دهد. اهالي بهشت را ميتوان در زمين هم يافت، به شرط آنكه اهل دل باشيد. شاد و خرامان به خانه برگشتيم. و از صاحب احسان تشكر نموده و در حقش دعا كرديم. روز بعد در دانشگاه كلاس درس داشتم. از ساعت 8 صبح تا ساعت 13 ، بعداز كلاس درس به چند محل ديگر هم سرزدم. خسته و كوفته به محل آرامش (خانه) آمدم. بعداز صرف ناهار بلافاصله خوابم برد. خواب شيريني به سراغم آمد . حلاوتش را الان كه اين خطوط را       مي نويسم با جان و دل حس مي كنم. به همراه يك جوان كه احساس ميكردم خيلي آشناست و اما چهره اش را كامل نمي ديدم ، به سمت خانه اي مي رفتيم. او گفت: امام رضا(ع) برگشته و الان در آن خانه صحبت مي كند. گفتم: از كجا برگشته؟ گفت: از حج برگشته اند . رفته بود دعا كند و الان در خانه است. گفتم: برويم ديدن آقا. جواب داد: بسيار خوب برويم. پاهايم  مي لرزيد و نوعي شرم حضور وجودم را فراگرفته بود. طوريكه دوستم  را به جلوتر رفتن ترغيب ميكردم. دم خانه رسيديم. ديدم چهره اي نوراني با محاسن سفيد رنگ نشسته و براي جمع حاضر كه سر سفره غذا نشسته اند صحبت مي كند. احساس كردم به زبان مادريم(آذري) حرف ميزند. در ذهنم تصور كردم كه امام رضا(ع) چرا تركي صحبت مي كند، فورا يادم آمد كه ايشان به هر زباني ميتوانند حرف بزنند. دقت كردم و شنيدم كه مي فرمود: اين همه آينه را كه به مكه مي فرستيد خيال مي كنيد ما نمي دانيم؟ ما هم مي دانيم و هم مي بينيم كه چه    مي كنيد. پشت سر رفيقم آرام وارد شدم كه صحبتشان را قطع نكنم. سلام كردم. امام يكباره از جا برخاست و احوالپرسي كرد.زبانم بند آمده بود. چشمانم فقط مي گريست. تنها كاري كه كردم دستشان را گرفتم و دل سير بوسيدم . چون بلند گريه مي كردم شنيدم كه فرمود: گريه نكن سرم درد مي كند. سرم را بالا گرفتم. سعي كردم به چهره امامم خيره شوم. و دل سير او را بينم. اما اشك چشمانم امان نمي داد. نگاه آرامش بخش او را با تمام وجود حس مي نمودم. خدايا امام رضا(ع) ... هر چه تلاش كردم تا حرف دلم را بزنم كه: آقا مواظب ما كه هستي؟ نتوانستم. اشك چشمانم و لرزش دستانم امانم را بريده بود . فقط مثل انسانهاي لال سرم را تكان مي دادم. تا بفهمانم كه حرفي در دل دارم. طوري نگاهم كرد كه مي داند چه مي خواهم. و با تاييد سر فرمود: مواظب شما هستيم. ما مواظب شيعيان هستيم. چنان مي گريستم كه با صداي بلند گريه يكباره از خواب بيدار شدم. اهل خانه آمد و بعداز مدتي با او گفتم آنچه را ديده بودم. به او سپردم كه به صاحب احسان زنگ بزند و بگويد كه احسانش قبول شده است. حالت عجيبي داشتم. دلم مي خواست باز هم بخوابم و باز هم دست امامم را ببوسم. مثل مرغ سركنده ساعتها با ماشين اين طرف و آن طرف مي رفتم. بالاخره شب شد. زنگ زدم به برادر بزرگوارم آقاي علي ......... و سير تا پياز قضيه را با او در ميان گذاشتم. اين عزيز نفس گرمي دارد. و سخنانش آرامش به ارمغان مي آورد. جايتان خالي يك دل سير پيش اين عزيز گريه كردم. آري من هم بالاخره به چشم خود ديدم كه شيعه صاحب دارد.         

خدايا چنان كن سرانجام كار *** تو خشنود باشي و ما رستگار