***سلامتي آقا را ميخواهم***
***سلامتي آقا را ميخواهم***
كوچه پس كوچه هاي باريك و خانه هايي با بافت فرسوده ، شكل و شمايل خانه ها و محله همه حكايت از يك چيز دارد : اينجا محله فقير نشين مرند است. پس از عبور از كوچه هاي تنگ در ته كوچه به خانه اي رسيديم. در زديم. صاحبخانه به پيشواز آمد. با لحن ساده و مهربان و صميمي ما را به داخل خانه راهنمايي كرد. خانه اي بسيار محقر و كوچك كه حداكثر زير بناي آن60 متر بود.يك اتاق و يك آشپزخانه و ته حياط هم دستشويي بود. به اتفاق دوستان وارد اتاق شديم. شروع كردم به سوال و جواب از صاحبخانه: اسمتون چيه؟ (......) پير زن با لحن گرم و صميمي با ما سخن مي گفت . شوهرم 20 سال پيش از دنيا رفته است. دو دختر و سه پسر دارم. يكي از پسرانم معلول ذهني است اسمش ...... است. پسر دوم نامش ..... است او هم قطع نخاع و از ناحيه كمر به پايين فلج است. او امسال دانشجوي دانشگاه آزاد خواهد شد. در همين حين صداي چرخ ويلچر به گوشم رسيد. فرزند معلول (آقا.....) وارد حياط شد. مادرش بلافاصله به استقبالش رفت و قدري غذا به او داد. سپس آمد پيش ما و گفت: پسرم گاهي وقتهاعصبي ميشود و بدو بيراه مي گويد. ترسيدم نكند باز هم همين كار را بكند. خوشبختانه به خير گذشت.چين و چروك صورت و دستهاي پيرزن نشان از تحمل سختيهاي زندگي ميدهد. زندگيي كه ساليان سال جور نگهداري و تربيت فرزندان معلول و شوهر دادن دختران را بدون ياري همسر ،برشانه هاي نحيفش قرار داده بود. مي گفت: 32000 تومان از بهزيستي به خاطر معلوليت پسرم به ما پول مي دهند.آن هم در ايام تحصيلات مدرسه. روزگارمان به سختي مي گذرد. گفتم: چطور دخترانت را شوهر داده اي؟ بغض گلويش را گرفت و گفت:با كار كردن در منازل مردم.گفتم: مادر از اثاث منزل چه كم داري؟ گفت: يخچال. گفتم: همين؟ با عزتمندي گفت: خدا بزرگ است. من با چشم خود ديدم كه كل اثاث منزل حتي پانصد هزار تومان هم نمي ارزد. يك لوله آب از ته كوچه به داخل خانه كشيده شده بود. گفتم:مادر زمستانها اين لوله يخ نمي زند؟ گفت: چرا يخ ميزند،ما هم استفاده نمي كنيم و آب را دستي مي آوريم. به يكباره پرسيدم: مادر از مسئولين تا كنون كسي به شما سر زده است؟ خنديد و گفت:فقط يكبار آقاي محمد زاده از بهزيستي آمده بود. از داماد هايش سوال كردم ،با ناراحتي گفت:داماد بزرگترم مشكل قلبي داردو چون از محل خاصي هم بيمه نيست تامين داروهايش برايمان سخت است.فرش زير پايشان نخ نما بود ،به ياد فرش زير پاي حضرت آقا ( امام خامنه اي) افتادم . آقا حق دارند كه فرش زير پايشان نخ نما باشد.چون از شيعيانش كساني هستند كه وضعيت اسف باري دارند. حقا كه امام و مرجع شيعياني آقا! گفتم: مادر خودت آرزويي نداري؟آهي كشيد و گفت: من تا به حال به مشهد نرفته ام و فقط در كودكي يكبار مشرف شده ام . بغض گلويم را مي فشارد اما چه كنم كه بايد آبروداري كنم. اگر خدا ما را نبخشد چه خاكي بر سرمان بريزيم. گفتم: اگر حضرت آقا ( امام خامنه اي)اينجا بود از او چه مي خواستي؟شايد با گفتن اين سوال خودم را براي پاسخي سخت و نيشدار آماده كردم، اما جوابي كه پيرزن داد بيشتر شرمنده ام كرد. گفت: "سلامتي آقا را مي خواهم والسلام" اين جمله پيرزن عرق سرد خجالت بر پيشانيم نشاند.اين زن با اين همه مشكلات عجيب و غريبي كه دارد چقدر عاشقانه مي گويد:سلامتي آقا را مي خواهم. مي گفت : جاري من نيز وضعيت مشابه من دارد او هم شوهرش مرده و چند دختر دم بخت دارد وبا فقر و تنگدستي روزگار مي گذراند او همسايه ديوار به ديوار من است. خواستيم به منزل او برويم اما متاسفانه خانه نبودند.بعد از خارج شدن از خانه و خدا حافظي از پيرزن ، به اين فكر مي كردم كه صاحبان اصلي انقلاب چه كساني هستند؟ همين هايي كه حضرت امام (ره) كوخ اينها را با كاخ مرفهين بي درد عوض نمي كرد. شايد مخاطب اصلي حضرت امام "ره" همين ها بودند ، آنجاكه فرمودند:
من خدمتگزار مردم هستم.