امام جانها و دلها
*** امام جانها و دلها امام رضا (ع)***
حضرت امام رضا(ع)
فرزند امام کاظم(ع) و نجمه خاتون، در یازدهم ذی القعده سال 148 هجری قمری در شهر
مدینه متولد شدند. نام ایشان علی، کنیه ایشان ابوالحسن و ملقب به رضا بودند.
ایشان حدود 25
سال مسوولیت رهبری و امامت مسلمانان را عهده دار بودند. آغاز امامت دینی امام
رضا(ع) به سال 183هجری قمری و مصادف بود با پایان دوره خلافت
سیاسی حکومت هارون عباسی و آغاز حکومت سیاسی مامون عباسی.
امام رضا(ع)
دارای اخلاقی بسیار نیکو بودند؛ به طوری که دوست و دشمن به فضیلت و مکارم اخلاق
ایشان آگاهی داشتند. امام از ذوق سرشاری برخوردار بودند و گاهی، مطالب عمیق و
مفیدی را در قالب شعرهای نغز و شیرین بیان میفرمودند.
جود و
بخشش سجيه ي مردمان بزرگوار و كريم الطبع است و دارندگان چنين صفتي موردپسند
خداوند كريم مي باشند.درباره ي بذل و انفاق حضرت رضا عليه السلام نيز رواياتي نقل
شده است كه از جمله ي آنها روايات زير است.
ابن شهر آشوب مي نويسد كه حضرت رضا عليه السلام در روز عرفه در خراسان تمام اموال
خود را در راه خدا بخشيد فضل بن سهل عرض كرد كه اين گونه بخشش غرامت است حضرت
فرمود نه! بلكه غنيمت است سپس فرمود هرگز غرامت مشمار آنچه را كه بوسيله ي آن طلب
اجر و كرامت مي كني [1] .يعقوب بن اسحاق گويد: مردي خدمت ابي الحسن الرضا عليه السلام
آمده عرض كرد بقدر مروتت بمن عطا فرما حضرت فرمود اين اندازه مقدور من نشود پس از
آن گفت به اندازه ي مروت من، فرمود اما در اين صورت ممكن است آنگاه بغلام خود
فرمود دويست دينار به او بده [2] . مرحوم كليني از السبع بن حمزه
نقل مي كند كه من در مجلس حضرت رضا عليه السلام بودم و مردم زيادي از آن حضرت
مسائل حلال و حرام مي پرسيدند در اين حال مرد بلندقد و گندمگوني پيدا شد و گفت
السلام عليك يابن رسول الله من يك نفر از دوستداران تو و پدران بزرگوارت هستم از
سفر مكه برگشته و خرج راه گم كرده و نمي توانم بمقصد بروم اگر شما كمكي بمن
برسانيد مرا متنعم ساخته ايد و من وقتي به شهر خود رسيدم چون مستحق صدقه نيستم عين
همان مبلغ را به فقراء (عوض شما صدقه) مي دهم.حضرت رضا عليه السلام فرمود بنشين و
زماني با مردم صحبت فرمودند تا مردم رفتند آن گاه آن حضرت درون خانه رفت و ساعتي
نگذشت و بيرون آمد و در را پيش كرد و دست از بالاي در بيرون نمود و فرمود خراساني
كجاست؟
مرد گفت اين جا هستم فرمود اين دويست دينار را بگير و براي مخارج خود صرف كن و اين
وجه را براي خود مبارك بدان و تصدق مكن و بيرون برو كه نه من ترا ببينم و نه تو
مرا. بعد از آنكه آن شخص بيرون رفت سليمان كه آن جا بود از امام پرسيد شما كه
احساني فرموديد چرا خود را نشان نداديد؟حضرت فرمود از ترس اين كه مبادا از جهت
برآوردن نياز او ذلت سئوال را در چهره او ببينم مگر نشنيده اي كه پيغمبر اكرم صلي
الله عليه و آله و سلم فرموده است:المستتر بالحسنه تعدل سبعين حجه و المذيغ باسيئه
مخذول و المستتر بها مغفور له. كسي كه احسان خود را بپوشاند و مخفي
بدارد فضيلت آن برابر هفتاد حج است و كسي كه گناه و بدي آشكار كند خوار و مخذول
است و پوشاننده گناه آمرزيده است [3] .شيخ مفيد از غفاري نقل مي كند
كه مردي از خاندان ابي رافع كه آزاد كرده ي پيغمبر اكرم صلي الله عليه و آله بود
از من طلبي داشت و براي مطالبه ي آن اصرار مي نمود من كه قضيه را چنين ديدم پس از
خواندن نماز صبح در مسجد پيغمبر صلي الله عليه و آله بجانب حضرت رضا عليه السلام
كه در آن موقع در عريض (محلي است در يك فرسنگي مدينه) بود به راه افتادم چون نزديك
منزلش رسيدم آن حضرت را كه بر الاغي سوار بود و ردائي در برداشت و در حال بيرون
آمدن از خانه بود مشاهده كردم چون چشمم به او افتاد براي اظهار حاجت خود شرم كردم
وقتي امام نزديك من رسيد ايستاد و نگاهي به من انداخت من بدان حضرت سلام كردم و در
آن موقع ماه رمضان بود آنگاه عرض كردم فدايت شوم فلان دوست شما را بر من حقي است و
براي مطالبه ي آن مرا رسوا نموده است و من پيش خود گمان كردم كه حضرت او را در
مورد مطالبه ي طلبش از من مانع خواهد شد و به خدا سوگند نگفتم كه او چقدر از من
طلب دارد و چيز ديگري نگفتم.امام فرمود بنشينم تا باز گردد من در حالي كه روزه
بودم در آنجا ماندم تا نماز مغرب را بجا آوردم و دلتنگ شدم و خواستم برگردم در اين
حال ديدم آن حضرت ظاهر شد و مردم در اطرافش بودند و سائلين هم بر سر راهش نشسته
بودند و امام عليه السلام بدانها صدقه مي داد تا اين كه از آنجا گذر كرد و داخل
منزل خود شد و سپس بيرون آمد و مرا خواند و من برخاسته با او داخل خانه رفتم و با
هم نشستيم و من شروع كردم از پسر مسيب (فرماندار مدينه) با او صحبت كردن و زياد مي
شد كه من درباره ي او با حضرت صحبت مي كردم چون از سخن فارغ شدم فرمود گمان نمي
كنم كه افطار نموده باشي؟ گفتم نه. پس دستور داد براي من غذا آوردند و بغلامش هم
امر كرد كه با من غذا بخورد من و غلام از آن خوراك خورديم و پس از فراغ از طعام
فرمود بالش را بلند كن و آنچه در زير آنست بردار. من بالش را بلند كرده و
دينارهائي از طلا ديدم آنها را برداشته و در كيسه
خود گذاشتم سپس حضرت دستور داد كه چهار نفر از غلامانش براي رسانيدن من به
خانه ام همراه من باشند گفتم فدايت شوم مامورين شبانه ي پسر مسيب در راهها هستند و
من دوست ندارم كه آنها مرا با غلامان شما ببينند فرمود راست گفتي خدا به راه راست
هدايتت كند و به آنان دستور داد كه همراه من باشند تا هر كجا كه من گفتم برگردند
چون نزديك خانه ام رسيدم آنها را برگرداندم و بخانه ي خود رفتم و چراغ خواسته و به
دينارها نگاه كردم و آنها 48 دينار بود در حالي كه طلب آن شخص از من 28 دينار بود
و در ميان آنها ديناري بود كه درخشندگي آشكاري داشت و تلاالوء آن مرا خوش آمد چون
نزديك چراغ بردم ديدم بخط روشن و آشكار نوشته شده است كه طلب آنمرد از تو 28 دينار
است و بقيه هم از آن تو باشد و بخدا قسم كه من طلب او را دقيقا تعيين نكرده بودم [4] .باري اين حديث علاوه بر جود و
كرم امام بر علم لدني او نيز دلالت مي كند و چنانچه در صفحات پيش اشاره گرديد آن
جناب تمام فضائل نفساني و سجاياي اخلاقي و صفات ملكوتي را بحد كمال حائز بوده كه
بمدلول مشت نمونه ي خروار است بنگارش مختصري از آنها اكتفاء گرديد.[1] مناقب جلد 2 ص 412 بنقل مرحوم سحاب. [2] مناقب جلد 2 ص 412 بنقل مرحوم
سحاب.
[3] شخصيت علي بن موسي الرضا نگارش احمد خوشنويس ص 36 با اندكي تصرف - مسند الامام الرضا جلد 1 ص 49. [4] ارشاد شيخ مفيد جلد 2 باب 21.